خرید بک لینک

درباره سایت

حوصلگی

بعضی آدمها بوی خوب دارند ! حتی وقتی دورند. دلت که براشون تنگ میشه بوی خوبشون تو ذهنت میپیچه و اونقدر دلت هواشونو میکنه که دوست داری محکم بغلشون کنی.....

امکانات وب

از سه نفر هرگز متنفر نباش :

فروردینی ها.مهری ها.اسفندی ها...

چون بهترین ها هستند...

سه نفر رو هرگز نرنجون:

اردیبهشتی ها.تیری ها.دی ماهی ها...

چون صادق هستند...

سه نفر رو هیچ وقت نذار از زندگیت بیرون برن:

شهریوری ها. آذری ها. آبانی ها...

چون به درد و دلات گوش میدن...

سه نفر رو هرگز از دست نده:

مردادی ها .خردادی ها .بهمنی ها...

چون دوست واقعی هستند...

حالا تو کدوم ماهی؟؟؟؟

 

 

 

برچسب: نویسنده: kimia تاريخ: دوشنبه 31 تير 1392 ساعت: 19:19

بیوگرافی کامل

متولد پانزدهم آبان پنجاه و هشت

- متولد تهران

- فارغ التحصیل رشته مدیریت بازرگانى

- محل تحصیل: دانشگاه تهران

- داراى دو خواهر و یک برادر

- مجرد

- ساکن خیابان هروى تهران

- به هیچ گونه فالى اعتقاد ندارد و آنها را خرافات مى‏داند

- از بین همکارانش اجراى فرزاد حسنى، فرزاد جمشیدى و جواد یحیوى را دوست دارد

- بهترین اسباب بازى در دوران کودکى اش توپ بوده

- با اجراى جواد یحیوى به مجریگرى علاقه‏مند شده است

- به شبکه سه تعصب خاصى دارد و عاشق این شبکه است

- به شهرت هیچ علاقه‏اى ندارد

- اهل دروغ نیست

- از مطالعه در امر اجرا به عنوان یک امر ضرورى یاد مى‏کند

- در رادیو هم فعالیت داشته است

- بهترین دوستش مادرش است

- تندترین انتقادها را در کارش از مادرش مى‏شنود

- بهترین مشوقین او خانواده‏اش بوده‏اند

- در زندگى زیاد ریسک مى‏کند

- از شعرا حافظ را دوست دارد و گهگاهى هم تفالى هم به دیوانش مى‏زند

- بسیار کنجکاو

- بهترین بازیگران از نظر او رضا کیانیان و پرویز پرستویى هستند

- قشنگ‏ترین خاطره‏اش مشرف شدن به مکه معظمه از طرف صدا و سیماست

- از کودکى دوست داشت وکیل شود

- در رشته علوم انسانى تحصیل کرده

- مصاحبه کردن خسته‏اش مى‏کند

- آدم قانعى نیست

- بهترین همبازى اش در دوران کودکى، پسرخاله‏اش امیر حسام بوده

- رازدار

- جالب است احسان در دوران کودکى بیشتر با دخترها همبازى بوده است

- اهل پس انداز نیست

- نمى‏تواند پول نگه دارد فقط پول هایش را خرج مى‏کند

- اگر مجری نبود خبرنگار میشد

- اولین برنامه زنده اش در سال ۱۳۸۰ بود

- پانزده ماه (صبح آمد) را برای شبکه سه اجرا کرد

- بهترین هدیه ای که گرفته: در پنج سالگی مادرش یک دوچرخه به او داد

- معتقد است وقتی به خورشید نگاه می کند ناخودآگاه عطسه می کند

- در صبح آمد هشتاد درصد بداهه گویی می کرد
-
اهل تپق نیست

-کارهای تبلیغاتی و تیزر سازی هم می کند

- مهمترین دلیل پیشرفت هر انسانی را وجود رقیب می داند

- عاشق رانندگی است

- پژو جی ال ایکس دارد

- به گفته خودش بد رانندگی می کند

- به سرعت رانندگی می کند و به قول خودش عاشق سرعت است

- گاهی هم به پیست اتومبیل رانی می رود

- آخرین خلافی خودرو احسان چهارصد تومان بود

- خانواده احسان بیشتر اهل علم و تحصیل هستند تا هنر

- سینما را خیلی دوست دارد

- متاسفانه فرصتی برای رفتن به سینما را ندارد

- برخورد با مردم را دوست دارد و از برخورد با مردم خسته نمی شود

- بیشتر با دوستانش به سینما می رود

- یکی از ویژگی های منحصر به فرد احسان علیخانی، داشتن اعتماد به نفس بالا در اجرا است

- مدتی شایعه شده بود احسان نوه مرحوم منوچهر نوذری است

- معتقد است مجری تاریخ مصرف دارد

- از درآمد کارش راضی است

- اجرا برایش یک عشق است

- درسلام پیشقدم می شود

- مهمترین عامل در یک اجرا خوب را اطلاعات عمومی می داند

- می گوید : شهرت مثل لبه تیغ است

- برنامه نود عادل فردوسی پور را می پسندد

- شب های برره را دوست داشت

- پیشنهاداتی هم برای بازیگری داشته است

- احتمال دارد بازیگر شود چون به بازیگری علاقمند است

- عاشق موسیقی پاپ است

- گیتار هم می نوازد
-
بیشتر شنا می کند

 

برچسب: نویسنده: kimia تاريخ: سه شنبه 25 تير 1392 ساعت: 16:00

برای اینکه خودتونو به یه پسر خفن امروزی تبدیل کنید کارای زیر رو مرحله به مرحله انجام بدید:

اول میرید از تو اتاق خواب مامان جون یواشکی موچین و چند تا کرم بر می دارید.

بعد از رو یکی از عکسای مامان ابروهاتونو درست می کنید.

چون ابروی بیشتر پسرارو با پاچه ی بز پیوند زدن درنتیجه باید نصف ابرو رو بردارید به طور خیلی ضایع هر چی ضایع تر بهتر.

بعد یه تیغ بر می دارید ۲-۳ تا خط عمودی میندازید تو ابروهاتون که مثلا آره داداش ما این کاره ایم و تو دعوا وقتی داشیم یکی رو از ساختمون پرت می کردیم این بلا سرمون اومده(آب زررررشک حالا خوبه شلوارشونم نمی تونن بکشن بالاها ادعای دعوا کردنم می کنن).

بعد کرمارو قاطی می کنید یه چیز مزخرفی در میاد اونو بمالید به صورتتون تا پوستتون یکم از حالت اسکاجی دراد.(البته قبلش ریشو میشو سیبیلو بزنید بهتره).

حالا با استفاده از تف و چسب مایع و روغن لادن و اتو مو موهاتونو رو به هوا نگه دارید.

هر قسمت از مو به یک سمت بره.

ضایع ترین مدلی که می تونیدو درست کنید تا بیشتر خوشگل شین یا می تونید دستتونو بکنید تو پریز برق تا زود زود موهاتون درست شه.

بعد برید و یکی از تی شرتایی که ماله کوچیکیاتون بوده رو بیارید(هر چی کوچیک تر بهتر)یه اسکلتی چیزی روش بکشید.حالا کم کم سعی کنید تی شرتو تنتون کنید(تو می تونی تو می تونی آفرین سعی کن!).

آهااا حالا یقه ی تی شرتتونو تا سر نافتون جررررر بدید و دقت کنید که شکمتون باید از زیر تی شرت بزنه بیرون.

یه لباس زیره تنگ تنگ(ترجیحا به رنگ های قرمز یا بنفش یا آبی پر رنگ یا زرد قناری یا سبز پر رنگ یا سرخابی)بپوشید و هر چقدر که در توانتونه بکشیدش پایین.

دقیقا سر مرز باشه!!!حالا یه شلوار کهنه و کوچیک و پاره پوره از تو انباریتون پیدا کنید چند جاشو بسوزونید و سوراخ کنید بعد بپوشیدش ولی لازم نیست به خودتون زحمت بدید زیاد بالا بکشیدش تا ۴ انگشت بالای رون بسه(ای بی ادب چرا داشتی امتحان می کردی که کجا می شه؟؟!؟!؟ )

طوری که لباس زیرتون کاملا تابلو باشه.

آفرین حالا کفشاتونو بردارید و تا می تونید با ماژیک روش حروف انگلیسی و چرت و پرت بنویسید چند جاشم پاره کنید.خیلی خوب شد ایول بپوشیدش.

هر چی انگشتر و گردنبند پیدا می کنید به خودتون آویزون کنید.

چند تا عکس حشره مشره هم(مثل سوسک و خرچنگ و عنکبوت و خر چسونه و )رو بازوتون بکشید و چند تا پیکسل با طرح های ضایع هم به سر تا پاتون وصل کنید(می تونید از ساق هم استفاده کنید تا ضایع تر شید).

بعد یه عینک آفتابی که ۵ برابر چشماتونه رو بزنید حالا شلوارتون یکم بکشید پایین تر دستاتونو بکنید تو جیبتون.آفرین حالا آماده ی قدم زدن تو خیابون شدید!خوش بگذره!(راستی آدامس یادتون نره حداقل ۱۲ تا آدامس بندازید تو دهنتون و به حالت ضایع بجویدش!!)

حتما امتحان کنید!

من امتحان کردم جواب داد !!!! (از بس خوشگل شده بودم همه چار چشی نگام میکردن!!!)

 

برچسب: نویسنده: kimia تاريخ: دوشنبه 24 تير 1392 ساعت: 18:25

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خدایـــا دلــــــم بـــاز امشب گــــــرفته.!!

 

   بیــــــا تا کمی با تـــو صـــــحبت کنـــم...

 

              بیا تا دل کوچــــــــــکم را

 

    خدایـــا فقــــط با تـــو قسمت کنم..!

 

           خدایـــــا بیــا پشت آن پنــجــره..

 

   که وا می شود رو به ســــــوی دلــــــــم!!

 

     بیـــا پــــرده ها را کنـــاری بزن...

 

        که نــــــورت بتــابد به روی دلـــــــم!!!

 

         خدایـــا کمـــک کـــن :

 

    که پـــروانه ی شعر من جــــان بگیرد...

 

                کمی هم به فـــــکر دلـــــــم باش...

 

               مبـــادا بمیـــرد...!!!

 

    خــــدایــا دلــــــم را

 

     که هر شب نــفس می کشـــد در هوایـــــت...

 

    اگر چه شــــــکســــــته!!!

 

                       شبــــی می فرســــتم بــرایــت...!!!

 

 

 

 

برچسب: نویسنده: kimia تاريخ: يکشنبه 23 تير 1392 ساعت: 16:47



بازم دارم بچه میشم مثل قدیمای قدیم
مثل همون روزی که ما به این محله اومدیم

دوره ی هف سنگ سه قاپ دوره ی شوت یه ضرب و گل
رقص عزیز تیله ها طلوع هف رنگ یه پل

آخ ! اگه تو مونده بودی دنیا یه جور دیگه بود
کوچه به اون قشنگی که همین ترانه میگه بود

تنهاتر از همیشه ام به تو نمیشه راس نگفت
نمیشه این حقیقت رو راحت و بی هراس نگفت

تنها تر از همیشه ام از نفس افتاده ترین
بچه ی بچه ام هنوز ساده ترین ساده ترین

آخ ! اگه تو مونده بودی دنیا یه جور دیگه بود
کوچه به اون قشنگی که همین ترانه میگه بود

رفتی و بی تو کوچه اون کوچه ی آشنا نشد
بی تو محلمون پر از صدای بچه ها نشد

نها منم که کوچه رو مثل قدیما دوس دارم
منم که چارشنبه سوری فشفشه بیرون میارم

آخ ! اگه تو مونده بودی دنیا یه جور دیگه بود
کوچه به اون قشنگی که همین ترانه میگه بود


برچسب: نویسنده: kimia تاريخ: يکشنبه 23 تير 1392 ساعت: 16:45

دیشب خواب پریشونی دیده بودم. داشتم دنبال کتاب تعبیر خواب می گشتم

که مامان صدا زد امیر جان مامان بپر سه تا سنگک بگیر.

اصلا حوصله نداشتم گفتم من که پریروز نون گرفتم. مامان گفت خوب دیروز مهمون داشتیم زود تموم شد. الان هیچی نون نداریم. گفتم چرا سنگگ، مگه لواشی چه عیبی داره؟ مامان گفت می دونی که بابا نون لواش دوست نداره.

گفتم صف سنگگ شلوغه. اگه نون می خواهید لواش می خرم. مامان اصرار کرد سنگک بخر، قبول نکردم. مامان عصبانی شد و گفت بس کن تنبلی نکن مامان حالا نیم ساعت بیشتر تو صف وایسا، این حرف خیلی عصبانیم کرد. آخه همین یه ساعت پیش حیاط رو شستم. دیروز هم کلی برای خرید بیرون از خونه علاف شده بودم. داد زدم من اصلا نونوایی نمیرم. هر کاری می خوای بکن!

داشتم فکر می کردم خواهرم بدون این که کار کنه توی خونه عزیز و محترمه اما من که این همه کمک می کنم باز هم باید این حرف و کنایه ها رو بشنوم. دیگه به هیچ قیمتی حاضر نبودم برم نونوایی.
حالا مامان مجبور میشه به جای نون برنج درسته کنه. این طوری بهترم هست. با خودم فکر کردم وقتی مامان دوباره بیاد سراغم به کلی می افتم رو دنده لج و اصلا قبول نمی کنم.

اما یک دفعه صدای در خونه رو شنیدم. اصلا انتظارش رو نداشتم که مامان خودش بره نونوایی. آخه از صبح ده کیلو سبزی پاک کرده بود و خیلی کارهای خونه خسته اش کرده بود. اصلا حقش نبود بعد از این همه کار حالا بره نونوایی. راستش پشیمون شدم. کاش اصلا با مامان جر و بحث نکرده بودم و خودم رفته بودم. هنوز هم فرصت بود که برم و توی راه پول رو ازش بگیرم و خودم برم نونوایی اما غرورم قبول نمی کرد.

سعی کردم خودم رو بزنم به بی خیالی و مشغول کارهای خودم بشم اما بدجوری اعصبابم خورد بود. یک ساعت گذشت و از مامان خبری نشد. به موبایلش زنگ زدم صدای زنگش از تو آشپزخونه شنیده شد.

مامان مثل همیشه موبایلش رو جا گذاشته بود. دیر کردن مامان اعصابمو بیشتر خورد می کرد. نیم ساعت بعد خواهرم از مدرسه رسید و گفت: تو راه که می اومدم تصادف شده بود. مردم می گفتند به یه خانم ماشین زده. خیابون خیلی شلوغ بود. فکر کنم خانمه کارش تموم شده بود.
گفتم نفهمیدی کی بود؟

گفت من اصلا جلو نرفتم.
دیگه خیلی نگران شدم. یاد خواب دیشبم افتادم. فکرم تا کجاها رفت. سریع لباسامو پوشیدم و راه افتادم دنبال مامان. رفتم تا نونوایی سنگکی نزدیک خونه اما مامان اونجا نبود.

یه نونوایی سنگکی دیگه هم سراغ داشتم اما تا اونجا یک ساعت راه بود و بعید بود مامان اونجا رفته باشه هر طوری بود تا اونجا رفتم، وقتی رسیدم، نونوایی تعطیل بود. تازه یادم افتاد که اول برج ها این نونوایی تعطیله. دلم نمی خواست قبول کنم تصادفی که خواهرم می گفت به مامان ربط داره. اما انگار چاره ای نبود. به خونه برگشتم تا از خواهرم محل تصادف رو دقیق تر بپرسم.

دیگه دل تو دلم نبود. با یک عالمه غصه و نگرانی توی راه به مهربونی ها و فداکاری های مامانم فکر می کردم و از شدت حسرت که چرا به حرفش گوش نکردم می سوختم. هزار بار با خودم قرار گذاشتم که دیگه این اشتباه رو تکرار نکنم و همیشه به حرف مامانم گوش بدم وقتی رسیدم خونه انگشتم رو گذاشتم روی زنگ و با تمام نگرانی که داشتم یک زنگ کشدار زدم. منتظر بودم خواهرم در رو باز کنه اما صدای مامانم رو شنیدم که داد زد بلد نیستی درست زنگ بزنی..؟!!!

تازه متوجه شدم صدای مامانم چقدر قشنگه
یه نقس عمیق کشیدم و گفتم الهی شکر
و با خودم گفتم قول هایی که به خودت دادی یادت نره...

قدر مادرا رو بدونیم..قبل از اینکه حسرت بوسیدن دستشون رو برای همیشه بخوریم...

مادر..دستت رو می بوسم و دوستت دارمقلبقلب

 

 

 

 

 

 

 

 

برچسب: نویسنده: kimia تاريخ: شنبه 22 تير 1392 ساعت: 22:55

خانوووووووم....شــماره بدم؟؟؟؟؟؟

خانوم خوشگِله برسونمت؟؟؟؟؟؟؟

خوشگله چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟؟؟؟؟

اینها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید!

بیچــاره اصـلا" اهل این حرفـــــها نبود...این قضیه به شدت آزارش می داد

تا جایی که چند بار تصـــمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرک شود و

به محـــل زندگیش بازگردد.

روزی به امامزاده ی نزدیک دانشگاه رفت...

شـاید می خواست گله کند از وضعیت آن شهر لعنتی....!

دخترک وارد حیاط امامزاده شد...خسته... انگار فقط آمده بود گریه کند...

دردش گفتنی نبود....!!!!

رفت و از روی آویز چادری برداشت و سر کرد...وارد حرم شدو کنار ضریح

نشست.زیر لب چیزی می گفت انگار!!! خدایا کمکم کن...

چند ساعت بعد،دختر که کنار ضریح خوابیده بود با صدای زنی بیدار شد...

خانوم!خانوم! پاشو سر راه نشستی! مردم می خوان زیارت کنن!!!

دخترک سراسیمه بلند شد و یادش افتاد که باید قبل از ساعت ۸ خود را

به خوابگاه برساند...به سرعت از آنجا خارج شد...وارد شــــهر شد...

امــــا...اما انگار چیزی شده بود...دیگر کسی او را بد نگاه نمی کرد..!

انگار محترم شده بود... نگاه هوس آلودی تعـقــیبش نمی کرد!

احساس امنیت کرد...با خود گفت:مگه میشه انقد زود دعام مستجاب

شده باشه!!!! فکر کرد شاید اشتباه می کند!!! اما اینطور نبود!

یک لحظه به خود آمد...

دید چـــادر امامــزاده را سر جایش نگذاشته

 

 

 

 

خدایـــــــــــــا...

آغوشت را امشب به من می دهـــــی ؟

برایِ گفتـــלּ چیزے نــבارم

اما برایِ شنفتنِ حرفهاے تو گوش بسیار . .

می شود من بغض کنمـــ

تو بگویــے : مگر خدایت نباشــבکه تو اینگونهــ بغض کنــی. .

می شود من بگویم خدایا ؟

تو بگویــــے: جانِ دل . .

می شود بیایــــی؟!!!

 

 

 

دفتر عشـــق كه بسته شـد
دیـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـی بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پایه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونیكه عاشـق شده بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوری تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
برای فاتحه بهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا باید فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتی میگفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازی عشـــــقو بلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نمیكنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاریكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیم
دوسـت ندارم چشمای مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب میشه تصمیم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تیر خـــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقـــت بود
بشنواین التماس رو
ــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــ
ـــــــــــ
ـــــــ

 

 

 

 

 

 

از صورتت نقاشی کشیده ام
همانطور که دلم میخواست باشی
حالا چشمهایت فقط مرا میبیند
و لبخند همیشگیت
لحظه های نبودنت را
میپوشاند
فقط مانده ام
هوس بوسیدنت را چه کنم؟

 

 

 

 

باید خیانت ڪنے............!!.......... تا دیوونه ات باشن...!!

باید دروغ بگے................!!.......تا ہِمیشہِ تو فڪرت باشن...!!

باید ہِے رنگ عوض ڪنے......!!..............تا دوسِت داشته باشن...!!

اگه ساده اے.......!!..........اگه باوفایے...!!



اگه یك رنگے.......!!.........ہِمیشہِ تنہِایے...!!




 

 

 

 

 

 

صفحه بندی